تبليغاتX
چاله ی خلوت
خوشی بیش از حد امشب من بیشتر بخاطر تموم اتفاقاتیه که افتاده. اره یه جورایی باور نکردنیه ولی من که باورم شده. ژست جدیدم مبارک.
+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


مدتها بود که سبک نشده بودم. پریشت که مرخصی مونو دادن به سرم زد بریم مشهد. مشهد الرضا. محمد هم دستی زد و ساکشو برداشت. چرا مدتها پیش نخواستم بیام اینجا.نمیدونم چه حکتی داره این خدا. تا اخر هفته هستیم. همش کسی جلوی چشمامه!

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


چند روز بیشتر از این خدمت اجباری برام نمونده. بهترین قسمت این سرگردونی اینجاست که کلی با خودم خلوت کردم... یه رفیق بامرامم پیدام کرد. محمد منو به خودم نزدیک کرده.کاش بودی و این حسم رو میفهمیدی. از تمام داشته هام بریدم. حتی از گوشیم که به جونم بسته بود.


+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


با خودم عهد کرده بودم بعد از بخیر شدن این ماجرا دیگه نه فیس برم و نه + و نه حتی اینجا و هر جای کوفتی دیگه! چون با رسیدنم به تو نه غمی دارم و نه وقتی که بخوام پرش کنم و نه دلخوشی دیگه ای لازم دارم. اما حالا فرق کرده. دیگه نا ندارم برم و دی اکتیوشون کنم. مثل یه زلزله 4 ریشتری میمونه. ضعیفه اما مدارومه. رعشه ی دستامو فقط مادرم متوجه شد و من با یه لبخند تصنعی گفتم قندم پایین اومده. در صورتیکه انگار از اسمون انداخته باشنم پایین. قدر یه سال کار بی وقفه خسته ام. شایدم بیشتر. نا ندارم برم دستشویی. بدترین قسمتش اینجاست که مقصر نداره. تقدیره چیه واقعا... امثال شما چه راحت گریه میکنن. واقعا اشک ارومشون میکنه؟ گرچه من هیچوقت اشکاتو ندیدم. بغضت رو چرا یادمه فرو بردیش و منم با خودت بردی...


دیگه تموم شد. قسم میخورم دیگه به یادت نباشم. قسم میخورم این بار که خیلی اتفاقی هم رو دیدیم فرصت ندم تا معرفی کنی و بگی ...م امیر. بخاطر خودت دوست داشتم وحالا بخاطر خودت ازت میگذرم. نه نامردی نکردی. چیزی بین ما نبود جز یه مهر صادقانه. هربار که بغلت کردم برادرانه بوده و تو هم اینو میدونستی. باهم بزرگ شدنمون بهانه ی قشنگی بود برای نزدیکی قلب هامون. سین من حرفی که هیچ وقت نتونستم بهت بگم رو اینجا میزنم.یه جای پرت تو این دنیای مجازی که شده چاله خلوت من. دلیل تردید من دقیقا چیزی بود که اون تردیدی نداشت... دوست دارم ولی همین جا چالش میکنم. به شرافتم قسم. از ته ته ته ته دلم ارزوی بهترینا رو برات میکنم...


چه اروم شدم...

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


و اما آخرين امتحان. يكشنبه هفت خرداد نود. امروز بالاخره تموم شد. و من فقط به پاس شدن فكر ميكنم و البته بالاي پانزده ماندن. ديگه كم كم دارم ميشم يه مهندس! مكااااانيك اونم جامداااات كه فقط 5 واحدش مونده. ترم تابستاني و پايان قصه ي كارشناسي. البته شاااانس بيارم و ماشين سه رو نيافتم. كه اگه بيفتم ...


بهترين قسمت اين روزها اينه كه اق سامان با پدرم اشتي كرده. بخاطر دوستي ديرينه شون عمو سامان صداش ميكردم و ومدتي بود كه دلم ميخواست دوباره از ته دل عمو صداش كنم. با نزديكي مجدد خونواده هامون ميتونم به سين و خاطرات گذشته و البته اينده فكر كنم كه از اون ماجراي لعنتي و پيامدهاش تا حالا ممكن نبود. فقط يه چيزي هست كه وقتي يادم ميفته ته دلم خالي ميشه ... خدا نه. اين بازي رو با من نكن. خواهش ميكنم...


قراره فردا بريم كرج. معلوم نيست يه چند روزي. بعدش هم بايد برم دوره اموزش. با كلي تخفيف چهلو پنج روزه. خوشبختانه همين تهران. بايد كچل كنم اين موهاي خوشگلمو. دوس دارم قبل اينكار ببينمش. خيليا ميگن بري خدمت مرد ميشي و رو پاي خودت وا ميستي اما من همون اميررضايي هستم كه تو نوجوونيش مونده. با همون دل ساده اش. هنوز هم دوس دارم پيشش گريه كنم. هنوز هم وقتي پدرم از دستم ناراحته بستني شم برم زمين. مثل بچگي هام ساده باور كنم. دوس دارم بجاي باشگاه  تو كوچه علي فرهاد اينا چند دست فوتبال و خط بريم. هنوزم ماماني ام البته اينو فقط اينجا ميگم. هنوز هم بالاي درخت اروم ميشم.... ولي واقعيت اينه كه زمان ميگذره...

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


گلچين روزگار بازم كار خودشو كرد. سينا همكلاسي دبيرستانيمونو چيد و برد. صبح كه داشتم ماشينا رو جابجا ميكردم ديدم. خيلي دمقم. كي فكرشو ميكرد. چه بازي ها كه باهم نكرديم. بسكتباليست بود. يه بارم بهم خورديم و اون پاش در رفت و من مچم ترك برداشت. يا ماجراي شيشه اتاق مدير و ... چه تضميني هست كه ما هم باشيم؟!


فردا بعد امتحان يه سر ميرم هشتگرد كاظمي رو ببينم. كاش مثل ادم باهامون راه بياد. اگه چاره ي ديگه اي داشتيم به هيچ وجه حاضر نبودم با اين مرتيكه قرارداد ببنديم. ميدونم يه جايي لنگمون ميذاره...


سرمه اي خيلي بهت مياد. كاش همينو راحت ميتونستم بهت بگم. كار دنيا رووووو

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


امتحانم رو به بد ترين حال ممكن دادم. آخه استاد ابله كجاي دنده فشار از  اپرات استفاده شده هان؟؟ سرجمع دو واحده ولي اندازه 5 واحد بايد كار كني. توووف به هرچي سوال ناحقه!


اره ناراحتم.همينو ميخواي بدوني؟ چون درست وقتي حالمو گرفتي كه انتظارشو نداشتم. نميدوني چقدر ازت متنفرم.../ديشبو يادت بمونه/

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


بعد از هفده ساعت دوندگی از شش صبح تا یازده شب مث سگ خسته ام ولی خوابم نمیبره.

میدونی چس اذیتم میکنه. اینکه جایی برا غر زدن ندارم.

چقدر دلم میخواست فیس برا همیشه بسته شه. تا روی سگتونو نبینم. گم شین ..خورا.
+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم. برای اخرین بار برای تو بمیرم.... از دیروز بیشتر از صد بار تکرارش کردم. کی اینو رو نروم راه انداخت نمیدونم.


با صراحت تمام به چشام زل زد و حرفشو گفت.  اقا شما نامزد جایزه جسارت ما چی؟


چرا اینقدر هپی میزنم امروز خدا میدونه. دوووووست دارم

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ خسته ام.
+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ اشتباه نکردم.همین ارومم میکنه.

~ وقتی که باید باشی نیستی.هیچ وقت نیستی.میدونی از سردی نگاهت و از دوری کلامت و از لبخند غریبت متنفرم. قیاس نکن.امروز یادم امد که چقدر نیستی. اما دست خودم نیست و دوستت دارم. نباید این به گوشت میرسید ولی رسید و تو رفتی.

~ عوض شدی ولی شناختمت.

~ تو که اون بالایی و ما رو میبینی چرا ساکتی؟

~ توف به دروغی که بستی. از چشمم بد افتادی. مراقب باش نشکنی!

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ تا کجای این سراشیبی خواهی بود؟ بگو حرف بزن...

~ نامردیه اگه احقاق حق نشه. توف به هر چی نامرده!

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ موج جنجالی رو که به راه انداخته بودم به خودم رسید. راس راستی باورم شده بود.

~ میریزمش رو تویی که صبح خنکمو ابکی کردی. این چه ارایه ای است که زدی؟ مگه نه اینه که ما هم دل داریم.

~ بازم شب شد و افکارم راه افتاد...

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ قسمت توف وبلاگ اولم یادم افتاد. چه جنجالی راه میفتاد. الانم دوس دارم داشته باشمش. ولی خودم و خودم. کلاسیک کلاسیک. سیاه سیاه. فقط و فقط .

~ اول از همه توف به هرچی نارفیقه!

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~حالم داره قارات میشه از این استتوسا. لایک میزنی لایک میخوری. هربار که عکسمو نو میکنم یه بیس سی تا دوف مگس رکوست میدن. یه نوع عادته بهتره بگم یه نوع مرضه. تنها دلیل بودن من دیگه نه میاد نه صداش تو گوشم می پیچه نه الکی هم که شده دنای میکنه تا لجمو در اره. مثل سابق نیست. این منم که تو همون لحظات موندم. نه ابجی دارم که برام بخنده و نه دستای مهربونش و نه... این فاصله بین من و تو داره به جنون میبره. خواستن یک طرفه چیزی جز بی قراری و نرسیدن نیست. گاه اونقدر شدیده که هیچی ارومم نمیکنه.بغضی که تو گلومه تا کی وتا کی با من خواهد بود...یعنی به یادم هستی؟!

~ کارا خیلی زیادن.۴ ۵ ساعت بیشتر نمیخوابم. دانشگاه که هنوز هست.امتحانا هم که ردیفن. کارگر هم که فصل قحطیشه. دستگاه ساختمون پشتی هم که همیشه خرابه.شب به شب گردهمایی دوست و فامیله. خدمتم که بایستی برم. ویزامونم که ردیف نشد. ریشمم صبح به صبح باید تیغ کنم. برنامه استخر و کوهمونم که کنسله. رفیق درست حسابی هم که ندارم. دلمم یه ذره شده. صبح تا شب سگدویی میکنم. شکم هم که در اوردم. تنها چیزی که خوبه اینه که هنوز روحیه مو از دست ندادم. پروژمم انگاری راس راستی تموم شد.

~ به قول ساسی ایا زیاد حرف زدم. خب خوب خوب کردم. اصلا به تو چه پیاز؟

~ از تیپ جدیدم خیلی خوشم میاد. تو چی...؟

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ گاهی اونقدر همه چی خوب پیش میره که خیلی چیزا رو فراموش میکنم. مثل حالا.

~ گاهی یه ادرس ته ته ته دلت رو می لرزونه. مثل این نشونی که تو دستمه.

~ ضربان قابم دوبل حساب میکنه. دیگه چه مرگمه!؟

~ یکی به این ادما بگه بابا من نمیتونم مثل شما راحت از بعضی مسائل بگذرم. با چشم ببینم و کاری نکنم. میدونم اگه بودی تو هم راضی بودی ماشینو نخرم و کار اون پیرمردو را بندازم. اینا میگن با این کارام به هیچ جا نمیرسم. مگه اونا به کجا رسیدن. اصلا قراره کجا برسیم جز اینجا!؟

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده. دلمم از خیلی چیزا پره. ادما وقتی بزرگ میشن دل تنگی هاشونم بزرگ میشه. تو دانشکده خفه میشم. شاید برا اینه که یه مدت نرفتم. تو واحد خسروی با اون میانترم چرتش شدم ۱۸. چی بگم. لابد گرفتمش دیگه. دم مایه گرم که این همه پارتی برا ادم میتراشه. اما انگار قصه خدمت ما پایان نداره.

~ دلم برا رفقا تنگ شده بود. حتی برا روزایی که داشتیم. سوژه هامون. خنده هامون... حالا کو رفیق.

~ اون چیزی که نوشتم رو پاکش کردم. حس بدی دارم. خیلی بد.

~ همیشه جای خالی دستات رو شونه هامه. کاش بدونی.

~ فردا رو جایی نمیرم. پس فردا رو هم همین طور.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ با نیروی مضاعفی پیگیر کارامم. یه حسی بهم میگه مرد باش و پاش وایستا. به هرچی بخوام میرسم هرچی!

~ اخرش قبول کردم سری به کارگاه هشتگرد بزنم. شاید فرجی به دنبالش هست و من نمیدونم.

~ فقط میخوام بگم خدا!

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ دیشب رسدیم. دست خودم بود میموندم. بیشتر از اونچه که فکر میکردم خوش گذشت. هواش محشر بود. جای سرفه هام خالی.

~ خزر هنوز سرده. کمی از سرماشو بهم داده.

~ بارون بارون. جاده جاده. مای میوزیک پلیز. ای فیل یو. این دپث او مای دریم.

~ این همه بازدید وبلاگ داشتم و نمیدونستم. اینجا اونقدرا هم خلوت نیست. ممنونم رفیق.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ پاک یادم رفته بود چارشنبه رسیده. از خود امروزم لذت لذت بردم.

~ اخر برج چکا پاس شدن بجز یکی.

~ ماشینو کوک کردم برا فردا. به سرایدار خبر اومدنمونو دادم و سفارش زغال هم دادم. اوکیه کارا.

~ به گمونم محمد هم بامون بیاد. صبح خبر میده. تبم رو میبرم اما تصمیم دارم ننویسم. شایدم شبا کنار ساحل موجی شدم و خواستم چند تا بنویسم. صدای دریا تو گوشمه. قلیون تو دستمه. بوی کبابی که داره میسوزه تو مشامم. پدره که میزنه به پشتم .میگه محمده. اونام به اسرار پدر دسته جمعی میان. از بودن با اهل دل و صفا خسته نمیشم. ۸ صبح را میفتیم. قرارمونم هست سر جاده انتی. کاش این چند روز به اندازه چند روز انتظار طول بکشه. همیشه یه چی جا میمونه. این دفعه چیه؟

~ اون احمق دروغگو گه زیادی میخوره. یکی خوابوندم تا بفهمه کی باس دهنشو وا کنه. عوضی. تلافیش بهم میرسه میدونم. این تیپ افراد میمیرند بدون اینکه ادم شن.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ به روزمرگی هام ادامه میدم. تو این شرایط چی خوشالم میکنه. حتی چی ناراحتم میکنه. این تریپ افسرگی هم برا اینه که خیلی خستم. تنها مورد خوب امروز این بوده که ماشینو بالاخره ازاد کردم. چارصد تومنم جریمه بریدن. چقدر دلم واسش تنگ شده بود. موزیک همیشگی.

~ رو کاناپه لم دادمو حال توالت رفتنم ندارم. سالار زنگ میزنه و من نمیشنوم. بوی شام منو تا الانش بیدار نگه داشته. همونیه که دوس دارم. تازه باید دوش هم بگیرم. شاید فردا

~ یه سری به اف.بی زدم. از سی ونه ریکوست چنتاش شازده باشن خوبه؟ ایگنور میزنم همه تو کف بمونن. یه تگ خیلی توپ هم دارم.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ کمی حالم جا اومده اما هنوزم کلافم. با مشکلاتی که پیش روم میاد می جنگم. قاطع.


~ احساسم برای بدست اوردنش اوج گرفته.داره داغونم میکنه. کاش لاقل بدونم متقابله. مطمئن نیستم. نه نیستم. احمقانس اینکه نمیتونم بی تفاوت باشم. هیچ تملکی ندارمو هیچ کدوم از کاراش به من مربوط نمیشه. میدونم ولی نمیخوام قبول کنم. کمتر چیزی رو فقط برای خودم میخوام واینش داره نگرانم میکنه. باید عاقلانه رفتار کنم. ولی کجای این قصه عاقلانست.کجاش. هرچی بیشتر بخوام فراموش کنم بیشتر سراغم میاد. تنها چیزی که میتونه ارومم کنه... میترسم برا همیشه از دست بدم. شاید هم یه رویاست.اره مثل همه قصه های دروغ رو زمین.


~ باز هم شب نامه ها شروع شد. از اعتیاد بدم میاد اونم از نوع نت ش. شاید بیام شایدم نیام. اینجا نیازی ندارم نظرات انواع دوست و رفیق رو جواب بدم. خدابیامرزه پدر کسی رو که فیلترو سرفید.جدی خلوت کردم.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ تموم دیشبو نخوابیدم. سیگار هم نمیتونه بیخوابی رو جبران کنه. کافی تلخ هم چرا. یه چی به ذهنم رسید.

~ دم در رضا منتظر من بود. انگار وایستاده بود تیکه ای بارم کنه و بخنده. منم که هیچی نمیشنیدم پیاده راه افتادم بطرف دفتر. زنگ زدم به سینای پسرعمو و قراره امروزو لغو کردم.اونم قبول نکرد و قرار شد شب ببینمش.

 ~ از خودم ناامید شدم. درست وقتیکه همه چی خوب پیش میرفت همه محاسبات اولیه ام بهم ریخت. باید دوباره دست به کار شم اما رمقشو ندارم. انگار یه سنگ یه تنی رو سینمه.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ سالار با دعوتش به یه فوتبال ازم عذرخواهی کرد.گفت هرکاری بخوام میکنه تا دوباره مثل قبل باشیم. منم ازش خواستم اون ریش بزیشو تا فردا پاک کنه.میدونستم خیلی دوسش داره. از ته دل بخشیدمش ولی برا من درسی شد تا از ضربه ی دوست شوکه نشم. اینو به خودشم گفتم.

~ تو محاسباتم یه اشتباه بزرگ کردم که همه چی رو ریخت بهم. امشب تمرکز ندارم.

~ماشینم روونه ی پارکینگ شد. بخاطر حواس پرتی!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ تو سوپرمون پسر سپهری رو دیدم. فک کنم اسمش ساسانه. باورم نشد.اون کجا اینجا کجا؟! چه تیپی هم زده بود. یه هیوندا هم زیر پاش بود که برا پزش کم بود. چنان به سر و وضعش رسیده بود شک کردم که اونا اربابند یا ...؟! اینطوری که پیش میره فردا همسایه هم میشیم. البته خدا رو شکر.بخیل نیستیم که. ولی من میدونم پدرش با چه وضعی نون در میاره اون وقت این اینطوری...

~ بازم لرزیدم و دست پاچه شدم.فقط چند پانیه طول کشید. کاش یکی بهم بگه چرا. یعنی اونم؟ چرا چیزی نمیفهمم؟

~ سر کلاس مهاری نرفتم و دم در دانشکده دید و خیلی مودبانه با چندتا حرف زد تو گوشم. منم یکی زدمش. البته اون موقع رفته بود. شانس بیارم پاسم کنه.

~ یکی داره فیس پیگ منو زیرو رو میکنه. پیداش کنم حالشو جا میارم.عوضی!

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ کمتر کسی نون حلال سر سفرش می ذاره. وقتی گفتم این کار یه جور نامردی تو حق ملته ناراحت شد و به روش نیاورد. دستشو گذاشت رو شونمو گفت باریکلاا جوون پاک و ساده ای هستی. ساده هستم درست.اما نه اینکه چیزی حالیم نیس. مطمئنم کارو به کس دیگه ای میسپره. پروژم که تموم شه میرم دیگه نمیرم. کلا از تیپ کارا خوشم نمیاد.

~ از این بچه هه بدم میاد. چقد سنگ روی یخ شدن؟! کلا به این گروه الرژی دارم. چیزی جز ماشینو کادو تولدو کافی و رژ لبو میس و اس بازی و بوی پلینگ و عشوه تو سیستمشون تعریف نشده. خسته نشدن از دستمال شدن؟!

~ به پیشنهاد پدر چند روزی میخوایم خانوادگی بریم شمال. منم که از خدا خواسته.دوس داشتم برم ولی تنهایی حال نمیده. بهارشو خیلی دوس دارم. کاش همین الان راه می افتادیم. جوجه میزنیم و  ماهی کباب میکنیم.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ حالا میفهمم اون خواب داشته یه واقعه عظیمو و یه عالمه بلایی که قراره سر بنده بیاد رو بهم خبر میداده. اینو درست وقتی فهمیدم که بابا و مادر دست به دست هم داده و توطئه شون رو علیه من اجرا کردن.

 درو بست و گفت بشینم. فهمیدم کار جدی ای باهام داره ولی نمیدونستم اینقدر جدیه.تا تموم شدن پروژه و واحدای موندم بهم فرصت داد.بعععععله میخواد تک پسرشو داماد کنه. ولی ارشدم چی میشد. مهمتر اینکه من خودمم به سختی اداره میکنم.یکی دیگه رو چیکار کنم..مخم داره سوت میده. رابطم با پدر طوری نیس که رو حرفش بگم نه.خدایی هیچوقتم به ضررم تموم نشده اما این یه مورد رووو....

به یه دوست خوب نیاز داری. از کجا معلم طرف خوب باشه.اصلا چه تضمینی هست طرف دوستم باشه. ولی یه چی رو زیر این غرورم دارم.همیشه دوس داشتم یه خواهر داشته باشم که باهام باشه. هرچی گفتم فرصت برا این کارا زیاده قبول نکرد. قبلا هم از این حرفا شنیده بودم ولی اینبار یه قاطعیتی تو لحنش بود.

هر وقت بخوام میتونم ازدواج کنم.تازه داشتیم حال جوونیمونو میبردیم.هیشکی هم ندونه خودم که میدونم چقدر خاطرخوا دارم. کیه که دلش نخواد با یه مهندس خوشگل و پدر مایه دار ازدواج کنه. نه.بهتره بگم دوست شه. اره همینه.نمیشه به این دخترا اعتماد کرد. نه که پسرامون خیلی معتمدن. جدیا.چند تا از این دخملایی که دورو برم میپلکن بخاطر خودم جلو میان.ظاهرم گرچه سادس و معمولی ولی ملت خر که نیس.فرق اصل و با بدل میفهمه خب.شاسی هم که معرف ماوقعست. حالا اگه یه روز خواستم فرد مورد نظرمو پیدا کنم یادم باشه یه دست از لباسای کهنمو بپوشم و با پیکان مش رحیم براش بوق بزنم. اینطوری شاید تا نود سالگیم یکی رو پیدا کردم. چقدر بدبختم من.اونم درست تو اوج خوشبختی.

چرت زیاد گفتم اما سبک شدم. خدا خودت کمکم کن.در هر زمان و هرجایی که هستم.میدونی با وجود فرصتا و موقعیتایی که دم دستم بوده بخاطر تو دل به کسی ندادم. نه اینکه دل نداریما.خوبشم داریم. نامردی نکردم تا تو نامردا رو از جلو راهم برداری. یه کاری کن اینا بیخیال این موضوع شن. ما که سرمون تو کار خودمونه و داریم زندگیمونو میکنیم. تو که همیشه هوامو داشتی کمکم کن این موضوع حل شه. قربونت کار درسامم راه بنداز. مخلصیم.

~ انگشتم هنوز درد میکنه. فردا باندشو باز میکنم.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ با صدای بارون بیدار شدم. خواب عجیبی بود. کاش تعبیر خواب می دونستم. رو تصمیمایی که امروز باید بگیرم تجدید نظر میکنم. بعد مدتها یه چایی داغ و درست و حسابی دستمه.

~ گاهی به دوستی ها شک میکنم. ربطی به قضیه اخیرم نداره. یه دوست واقعی کیه؟! جدی کیه؟ از بچگی بهمون گفتن ولی نشونش ندادن. شاید برا همینه که تا حالا پیداش نکردم. دنبالش نمیرم چون یافت نمیشه. شاید یه روزی خودش منو پیدا کرد. 

~ خطمو عوض کردم. مشکلی نداره و خوشالم.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


~ سکوت کردم در مقابل اون نفهمی که رو ماشینو خط انداخته و خیلی خنک رفته بود سی کارش.

~ این مدت که آواره بودم همش فکر میکردم اگه وبلاگ جدیدمو باز کنم همه حرفای دلمو توش خالی میکنم ولی نمی دونم دلیلش چیه که الان این حسو ندارم. اون موقع دوس داشتم از خیلیا بنویسم. دلم برا خودم تنگ شده.

~   قالب مشکی منو یه شب می بره مثل همیشه. منم همون مرد تنهای شب که شبا از خستگی تنهایی یادش میره.

~ قبول کنم یا نه از روزی که رفتم چشمم دنبالش بود ولی نمیدیدم تا دیروز. نتونستم تو چشاش نگا کنم. فقط دیدم شکلاتیه. فکر کنم فردا رو بیاد. دوس دارم تو این سال جدید عادتمو بشکنمو فقط نگاه کنم.فقط.شاید چیزی دست گیرم شد. خودم خندم میگیره از این رفتارای غیرقابل پیشگیریم.چرا واقعا؟!!

~ دلخوریم از سالار بالا رفته. نمیدونستم این قدر بی مرامه! ولی خب دوستمه نمی تونم راحت ازش بگذرم. راسته که میگن دشمنت رو فراموش کن. بپا از دوست ضربه نخوری.یا یه همچین چیزی.

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂


بازگشت همه به سوی اوست

ما نیز باز می گردیم

به زودی

+ نوشته شده در ساعت توسط ♂ |