تبليغاتX
خلوت قلم

من...

قطره های باران را می پرستم؛

هر قطره...

که صدای چکاچکش به روی قطره های پیش...

ترانۀ محبت را ترتیل می کند،

یعنی...

فرشته، هست...

 خدا... هست.

 

! آنکس که علی را خدای خود داندُ کفرش به کنار عجب خدایی دارد!

!  پدرم روزت مبارک!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18 توسط بي صدا |


بهــــار پر جــوانه ای

         به حال مـن نظاره ای

                   تو لطف بی کـرانه ای

                            به زندگـی بهـــانه ای

 

چه ســاده گم شدم

            در دریای سیمای تو

                    تو شفیع و من گدای تو

 

دم به دم  به عشق تو میتپد دلم

              دیدن رویت شده معــــراج دلم

                         عشـــق و ولای تو شده تاج دلم

 

! مولودت  مبارک

! مادرم از دور دستتو می بوسم

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13 توسط بي صدا |


آدمك ! آخر دنياست بخند

آدمك!مرگ همينجاست بخند

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك! خر نشوي گريه كني

كل دنياااااااا سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخند!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20 توسط بي صدا |


چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19 توسط بي صدا |


این بار از برای سمپاد و برای آنان که روحی سمپادی دارند...

یک سمپادی ۸۲۶ سال هم که بگذرد سمپادیست...

این روز رو به همه ی دوستان و معلمای عزیزم به خصوص سمپادیا تبریک میگم... 

*سمپاد = سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14 توسط بي صدا |


زندگی آنقدر عجیب نیست که ما می پنداریم. زندگی آنقدر عجیب است که ما نمی توانیم تصور کنیم...

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20 توسط بي صدا |


بهار بهارست...

باران میخندد

سنگ شکوفا میشود

افق روشن تر

آسمان آبی تر

ما آدمیان نیز بهار کنیم...

کینه ها را با باران صفا

قلبمان را با گلهای بهاری

نگاهمان را با نور

و زندگی مان را با آبی

بهار کنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10 توسط بي صدا |


جوانم...عشق تپیدن دارم... دلم هوای سرعت دارد... آبی را با عینک دودی، آبی تر می بینم...

با همه جوانیم، با همه آتش احساسم و با همه غرورِِ سکوتم، زندگی را بر زنده بودن رجحان می بخشم.

بگذاریم غرور نیز لب وا کند...شاید اینست همه جنبش من برای آدمیت...

کاش مجالش میدادند...

من غرور را باور دارم...غرورم مرا به جنگ با هرچه کوتاهیست وا میدارد...

نفرت نیست اما دل بریدن که هست... پس غرور نیز جوهر زندگیست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20 توسط بي صدا |


بی صدا مینویسم تا کلماتم را در خلوت خود معنا یابی که بی آن چند سطری بیش نیست. . .

شاید سخنان من بویی از عقل امــروزی نبرده باشند اما بدان عقـــل یگانه علت وجود نیست.

بگذاریم فرزندانمان بی آنکه ظلم را بشکنند، آنرا با عدالت یکجا بیاموزند

نکند روزی باشد که رنگ ناآشنای ظلم آنان را فریب دهد

آنان باید یاد بگیرند تا جهــــان را به قاطـعیت جــــــدا کنند

نه بر اساس دید من و تــو که گواهی نیست که فـــردا را با هم خواهیم بود یا نه

جهان باید ظلم را نه به خاطر ظلم بودنش، بلکه از برای عدل نبودنش تکذیب کند...

" بازهم از قلم بی اختیار"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21 توسط بي صدا |


بزرگترین گردهمایی بزرگان و دانشمندان سراسر جهان هم اکنون با حضور کودکی برقرار است. در رگها بی قراری جریان دارد. نمی داند چرا اینجاست... قلب می گوید همه به دنبال تواند. اما کودک را چرا بدین محفل دعوت کرده اند؟ مگر نمی دانند او روز و شب با تواست...و این بزرگترین دلخوشی کودکی است که ای در محفل عالمان است.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14 توسط بي صدا |