من...
قطره های باران را می پرستم؛
هر قطره...
که صدای چکاچکش به روی قطره های پیش...
ترانۀ محبت را ترتیل می کند،
یعنی...
فرشته، هست...
خدا... هست.
! آنکس که علی را خدای خود داندُ کفرش به کنار عجب خدایی دارد!
! پدرم روزت مبارک!
بهــــار پر جــوانه ای
به حال مـن نظاره ای
تو لطف بی کـرانه ای
به زندگـی بهـــانه ای
چه ســاده گم شدم
در دریای سیمای تو
تو شفیع و من گدای تو
دم به دم به عشق تو میتپد دلم
دیدن رویت شده معــــراج دلم
عشـــق و ولای تو شده تاج دلم
! مولودت مبارک
! مادرم از دور دستتو می بوسم
آدمك!مرگ همينجاست بخند
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
آدمك! خر نشوي گريه كني
كل دنياااااااا سراب است بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند!
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!
یک سمپادی ۸۲۶ سال هم که بگذرد سمپادیست...
این روز رو به همه ی دوستان و معلمای عزیزم به خصوص سمپادیا تبریک میگم...
*سمپاد = سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان
باران میخندد
سنگ شکوفا میشود
افق روشن تر
آسمان آبی تر
ما آدمیان نیز بهار کنیم...
کینه ها را با باران صفا
قلبمان را با گلهای بهاری
نگاهمان را با نور
و زندگی مان را با آبی
بهار کنیم
جوانم...عشق تپیدن دارم... دلم هوای سرعت دارد... آبی را با عینک دودی، آبی تر می بینم...
با همه جوانیم، با همه آتش احساسم و با همه غرورِِ سکوتم، زندگی را بر زنده بودن رجحان می بخشم.
بگذاریم غرور نیز لب وا کند...شاید اینست همه جنبش من برای آدمیت...
کاش مجالش میدادند...
من غرور را باور دارم...غرورم مرا به جنگ با هرچه کوتاهیست وا میدارد...
نفرت نیست اما دل بریدن که هست... پس غرور نیز جوهر زندگیست...
شاید سخنان من بویی از عقل امــروزی نبرده باشند اما بدان عقـــل یگانه علت وجود نیست.
بگذاریم فرزندانمان بی آنکه ظلم را بشکنند، آنرا با عدالت یکجا بیاموزند
نکند روزی باشد که رنگ ناآشنای ظلم آنان را فریب دهد
آنان باید یاد بگیرند تا جهــــان را به قاطـعیت جــــــدا کنند
نه بر اساس دید من و تــو که گواهی نیست که فـــردا را با هم خواهیم بود یا نه
جهان باید ظلم را نه به خاطر ظلم بودنش، بلکه از برای عدل نبودنش تکذیب کند...
" بازهم از قلم بی اختیار"


