تبليغاتX
خلوت قلم
 
   
     
 
 
  من نه عاشق بودم
نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من
من خودم بودم و يك حس غريب
كه به صد عشق و هوس مي ارزد


غافل شدم لحظه ديدار گذشت
ديدم به دو چشم خويش يار گذشت
ديگر به چه دل خوش كنم اي دوست
اي عشق بيا كار دل از كار گذشت


در زير كتابت همه كس نام نويسند
من گمشده عشق توام نام ندارم


بس كه ديوار دلم كوتاه است
هر كه از كوچه تنهايي ما ميگذرد
به هواي هوسي هم كه شده
سركي ميكشد و ميگذرد


زير نور ماه دور از چشم غير
چشمها بر يكديگر ميدوختيم
در هر نفس صد راز ميگفتيم و باز
در تب ناگفته ها ميسوختيم
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  گاه در نوشته ها کلماتی گم میشوند و این گمشده ها را فقط در نانوشته ها می توان یافت...

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

قطره های باران را می پرستم؛

هر قطره...

که صدای چکاچکش به روی قطره های پیش...

ترانۀ محبت را ترتیل می کند،

یعنی...

فرشته، هست...

 خدا... هست.

 

! آنکس که علی را خدای خود داندُ کفرش به کنار عجب خدایی دارد!

!  پدرم روزت مبارک!

 

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

بهــــار پر جــوانه ای

به حال مـن نظاره ای

 تو لطف بی کـرانه ای

به زندگـی بهـــانه ای

 

چه ســاده گم شدم

در دریای سیمای تو

تو شفیع و من گدای تو

 

دم به دم  به عشق تو میتپد دلم

دیدن رویت شده معــــراج دلم

عشـــق و ولای تو شده تاج دلم

 

! مولودت  مبارک

! مادرم از دور دستتو می بوسم

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  آدمك ! آخر دنياست بخند

آدمك!مرگ همينجاست بخند

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك! خر نشوي گريه كني

كل دنياااااااا سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخند!
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  این بار از برای سمپاد و برای آنان که روحی سمپادی دارند...

یک سمپادی ۸۲۶ سال هم که بگذرد سمپادیست...

این روز رو به همه ی دوستان و معلمای عزیزم به خصوص سمپادیا تبریک میگم... 

*سمپاد = سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  زندگی آنقدر عجیب نیست که ما می پنداریم. زندگی آنقدر عجیب است که ما نمی توانیم تصور کنیم...

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  بهار بهارست...

باران میخندد

سنگ شکوفا میشود

افق روشن تر

آسمان آبی تر

ما آدمیان نیز بهار کنیم...

کینه ها را با باران صفا

قلبمان را با گلهای بهاری

نگاهمان را با نور

و زندگی مان را با آبی

بهار کنیم

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

جوانم...عشق تپیدن دارم... دلم هوای سرعت دارد... آبی را با عینک دودی، آبی تر می بینم...

با همه جوانیم، با همه آتش احساسم و با همه غرورِِ سکوتم، زندگی را بر زنده بودن رجحان می بخشم.

بگذاریم غرور نیز لب وا کند...شاید اینست همه جنبش من برای آدمیت...

کاش مجالش میدادند...

من غرور را باور دارم...غرورم مرا به جنگ با هرچه کوتاهیست وا میدارد...

نفرت نیست اما دل بریدن که هست... پس غرور نیز جوهر زندگیست...

 

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  بی صدا مینویسم تا کلماتم را در خلوت خود معنا یابی که بی آن چند سطری بیش نیست. . .

شاید سخنان من بویی از عقل امــروزی نبرده باشند اما بدان عقـــل یگانه علت وجود نیست.

بگذاریم فرزندانمان بی آنکه ظلم را بشکنند، آنرا با عدالت یکجا بیاموزند

نکند روزی باشد که رنگ ناآشنای ظلم آنان را فریب دهد

آنان باید یاد بگیرند تا جهــــان را به قاطـعیت جــــــدا کنند

نه بر اساس دید من و تــو که گواهی نیست که فـــردا را با هم خواهیم بود یا نه

جهان باید ظلم را نه به خاطر ظلم بودنش، بلکه از برای عدل نبودنش تکذیب کند...

" بازهم از قلم بی اختیار"

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  بزرگترین گردهمایی بزرگان و دانشمندان سراسر جهان هم اکنون با حضور کودکی برقرار است. در رگها بی قراری جریان دارد. نمی داند چرا اینجاست... قلب می گوید همه به دنبال تواند. اما کودک را چرا بدین محفل دعوت کرده اند؟ مگر نمی دانند او روز و شب با تواست...و این بزرگترین دلخوشی کودکی است که ای در محفل عالمان است.

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

راه بر اتوبان شب بسته ام

می گویند یلدا امشب می آید

تیک... تاک...

ساعت ها می گذرند

چرا خبری از یلدا نیست؟

در این وادی جز من کسی آشنای این راه نیست

مدتهاست که در پی او نشسته ام

امکان خطا نیست

من بیش از این قرار ندارم

اگر آمد بگویید عید قربان مبارک یلدا شب

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  سالی دیگر آمد و بدنبالش ستاره ای نو...

تو اکنون نوترین و جوان ترین ستاره ی کوله بار من هستی...

به یاد دار آنچه که ستاره ها را زیبا جلوه می دهد،صداقت و یک رنگی آنان است...

بیاموز تا محبت بکاری و ترانه ی زندگی بنوازی،بیاموز تا دنیا را با خود همراه سازی...

بیاموز که بهترین ها آنانند که از آنِ قلب ها باشند و بتپند بنام خوبی ها و برای پاکی ها...

بیاموز تا بهترین ها را بطلبی و بهتر بودن را تجربه کنی...

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند،آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه

بیرون می آورد و سپس با غربال ،دانه را از کاه می رهاند وبه گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید

ازآن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید و بعد از آن شما را برآتش مقدس می نهد تا

برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.          

*جبران خلیل جبران (کتاب پیامبر-ترجمه دکتر الهی قمشه  ای)

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

زندگی

چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند

 

 

 

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین

دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از

بیرون پایش کوفته شده است.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد. این میخ ۱۰ سال پیش

هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده ؟

مارمولک ۱۰ سال در چنین موقعیتی زنده مونده!!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟

همان طور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

۱۰ سال مراقبت. به راستی چه کسی این چنین مراقب ماست!

منبع : روزنامه همشهری ۲۳ مهر ماه ۱۳۸۶

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
 

فرشته بيکار

 روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند .
هنگام  ورود ،‌ دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند و تند نامه هايي را كه
توسط پيكها از زمين مي رسند ، باز ميكنند و آنهارا داخل جعبه هايي مي گذارند .
مرد از فرشته اي پرسيد :‌ شما داريد چكار مي كنيد ؟
فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد ،‌ گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و
تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل  پاكت مي كنندو آنهارا توسط پيك هايي به زمين مي فرستند .
مرد پرسيد شماها  چكار مي كنيد ؟‌
يكي  از فرشتگان با عجله گفت : ‌اينجا بخش ارسال است ،‌ ما الطاف  و رحمتهاي خداوند را براي
بندگان به زمين مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت  و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .
مرد با تعجب از فرشته پرسيد :‌ شما اينجا چكار مي كنيد و چرا بيكاريد ؟‌
فرشته جواب داد :‌ اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد
جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد : ‌بسيار ساده ، ‌فقط كافيست بگويند : خدايا شكر
 

 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  مولا جان مي‌خواهم حرفهايم را برايت جمله‌بندي كنم و برايت بنويسم ولي زبان ناتوان است و دستهايم مانده و پاهايم بي‌رمق...
قلم من زميني است و دل ندارد كه حال مرا دريابد...
كاغذ من ماديست و نمي‌فهمد من از دنيا بريده‌ام يعني چه...
چه حرفها و آرزوهايي براي امشب آماده كرده‌ بودم...
چه زود گذشت...شب...با تمام سكوتش...بي‌آنكه خورشيد واسطه‌ي من و تو شود...
من براي ستاره‌هاي كهكشانِ نگاه، آرزوها چيده بودم...
براي گلهاي رز باغچه بهار را ديده بودم...
من براي دوست ،خاطره‌ها از تو گفته بودم...
چه شد كه امشب از در پشتي آمدي؟!
چه شد كه از پله‌ي عشـــق آمدي؟!
من با خود دستمالي براي اشكهايم آورده بودم و اين دستمال خيس خيس است،
خيس اشك حضور است نه غربت...
تو امشب يتيمان كوفه را به هواي آه دل من ترك كردي
مرا به پاس اين آمدنت شوري است كه نتوان گفت...
من امشب رويت را نديدم و تو مرا ديدي و همين مرا بسيار است...

اين شبها را دريابيم، اگر ما او را نبينيم، او ما را مي بيند و اگر صدايش را نشنويم، صدايمان را مي‌شنود و اگر ندايش را جواب ندهيم، جوابمان مي‌دهد <<پ.س>>
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  ديشب دزدي از پنجره‌ي دلم داخل آمد و من او را هراسان ديدم...
پرسيدم دزدي مگر نه؟جوابم داد: آري. همان بهتر كه نبودم!
از چهره‌ من دريافت كه بايد ادامه دهد.افزود: در دل تو چيزي نيست كه ببرم! حال تو جوابم ده...تو كه دلت خالي است چرا قفل به درِ دلت زدي؟مرا دشوارست كه از پنجره بيايم!
گفتم در دل من چيزي است كه همگان نبينند. در دل من« او » جاي دارد!در دل من محبت لانه كرده! در دل من شقايق سجده كرده! در دل من آسمان دريا شده! در دل من كوير سجاده شده! در دل من كينه‌ها سوخته‌اند! در دل من غم‌ها مرده‌اند! ...
گفت : من كه نه دريا را مي توانم با خود ببرم نه كويرت را نه اويي را كه مي‌گويي! درد و رنج آنقدر دارم كه اگر بودند نيز مرا احتياجي نبود! نگفتي چرا قفل زدي؟
گفتم اين قفل حكمتي دارد.قفل براي آنست كه تو از پشت بام بالا بيايي و فرشته‌ها تو را بر بام دلِ نظر كرده‌اي ببينيد و تو را رحمتي شايد!
هر چند نفهميد چه مي‌گويم اما بي‌شك بر دل او نيز نظري بود كه امشب ميهمانِ دزد قلب من باشد و با خود رحمت ببرد!
*با قلم بي‌اختيار پريساسعيديه در تاريخ 86/6/31 در ساعت 16:54
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  با گچ‌هاي رنگين دلم را رنگين مي‌كنم
با كفشهاي مدرسه آينــــده را مي‌سازم
با صداي زيپ كيفم آهنگ شادي مي‌نوازم
با تخته پاك‌كن كلاس عينكم را پاك مي‌كـنم
با جوهــر قلـــمم نمــره‌اي طلايي مي‌ســــازم
با خنده‌ي معلم زندگي را از چشــمان او مي‌آموزم
با زنگ تفريح به كوتاهي يك ساعت شيرين پي مي‌برم
با تق‌تق مدادفشاريم پشه‌هاي كلاس را ســـاكت مي‌كنم
با صداي مهر وجودم را براي شور و هيجاني ديگر آماده مي‌كنم
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  پاي شقايق‌هاي دلم به انتظار سروي هستم كه مرا به آسمان طلايي برد.اين سرو هرچند يك خيال واهي نيست اما من رويش را نخواهم ديد.او در خط آسمان آبي و دلهاي عاشق ميتپد و من نه آسمان آبي را آشنايم و نه خونم رنگ عشق دارد.زخمهاي من بي‌اراده بهبود ‌مي‌يابند.دردهاي من بي‌كنايه مدد ميشوند.نگاه‌هايم بي‌نشان آغاز مي‌شوند.جاده‌هايم بي‌صدا صاف مي‌شوند.دفاترم بي‌نام و نشان گم مي‌شوند.مادرم بي‌اختيار مرا دوست دارد.پدر از من واژه‌ي محبت به دل دارد.معلم مرا به جرم بي‌جرمي،به نوشتن «به نام نامي بي‌نام او» موظف ميدارد.از آبي،صدايي گنگ در ذهن است؛ دَركش براي خاكهاي باغچه كه انسانها بي‌دل مي‌پندارندشان بي مفهومست.آبي نه دريا را به كمالست و نه آسمان را.در واژه‌نامه‌ي خاكهاي بي‌احساستان، من آبي را«رنگ زندگي»يافتم.آبي را فراتر از رنگ دريا و بس زيباتر از آبي آسمان شهر وصف كرده بودند.من اين آبي را سالهاست كه همپايم و شما اي انسانهاي بي‌دلي كه به دلهاي بي‌مِهرِ خود ، مُهرِ محبت زديد؛ شما كه امروز عشق را تعريف كرديد و از فرداي آن گنگيد آيا عشق خاكهاي باغچه‌هاي رنگينتان را حيرت گشته‌ايد؟از آبي خاكها چه مي‌دانيد؟
در ميانتان شايد كسي هست كه گـــــــل را مظهر عشق خاك به من و تو بداند...اگر اين وجود تويي ، باز غرور اشتباهت را پوشاند! كه مي‌داند شايد عشق خاك به من و تو فراتر از آن باشد كه رنگين‌كمان تكبر انسانيت آنرا بپوشاند...
آبي را پاك نكنيم « پريسا »...
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  پرتگاه جنون در تعميرست؛مثلث آتش مدتي خاموش؛طغيان دريا بي‌آسيب؛كشتي نوح بر قله‌ي خشكي است؛تاريكي‌ها در اوج نــــورند؛قاصدك‌ها خوشبخت‌ترين‌اند؛قانون ســرنوشت را مي‌نويسند؛ديـــروزمان را خط مي‌كشند؛ ستاره‌هاي فردايمان را مي‌شمارند؛امروزمان را گواه‌اند...
در آن بالا يك نظر خاليست؛اين نظر هرچند به وسعت درياهاست اما از آن فرديست؛او را همين يك نظر كافيست...اين فرد بايد صالحتــــرين باشد شايد، يا صبورترين شايد،بي‌گمان او در خانه‌ي اوست،درحال تكبيرست و دلش با اوست...
- اي قلم به كدامين سو رانده مي‌شوي؟مي داني او همسفره‌ي توست؟
- چه مي‌گويي دلـــــــــم؟همسفره‌ي مرا كي چنين وسعتي بايد؟
- اي قلم ناآگاه مگوي! او همسفره‌ي توست در اين ماه نــور...اين ماه را رمضـــان نامند تو هيچ داني آن چيست و از آن كيست؟
- دل را بيش از اين انتظار بود،آري كه رمضــان ماه خــــدا بود،او با ما سر سفره‌ي خــــدا بود...
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  شب شد ...
باران پشت پنجره آرام نمي‌گيرد
حجـــــمي بي‌رنـــــگ مرا فرا گرفته
كاش صبح مي‌شد و من زير باران مي‌رفتم
شايد خيالي بيش نيست
اما نه ...
دستانم خيس شده‌اند ... ببين
تو نيز دستت را از پنجره بيرون بياور!
ديدي؟ خيس شد نه؟
كاش همه مي‌فهميدندكه كافي است دست خود را كمي جلوتر بريم تا او سيرابمان كند!

*با آگاهي قلم پريسا سعيديه
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  روز قسمت بود .
خدا هستی را قسمت می کرد .
خدا گفت : چیزی از من بخواهید هرچه باشد شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خداوند بخشنده است .
هرکه آمد چیزی خواست .
یکی بالی برای پریدن .
دیگری پایی برای دویدن .
یکی جثه ای بزرگ خواست .
و آن یکی چشمانی تیز .
یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم .
نه چشمانی تیز و نه جثه‌ای بزرگ،نه بالی برای پریدن و نه پایی برای دویدن،نه آسمانی و نه دريايي...
تنها کمی از خود « تنها کمی از خودت به من بده »
و خدا کمی نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت : آنکه نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد .
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت:
«کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست»

بياييد كرم شب‌تابي شويم تا در اين شبهاي نور در جمع ميهمانانش بدرخشيم و به خاطر داريم كه از او جز او نخواهيم...

[با تشكر از سرور ارجمندم آقاي محمد تاجيك كه با اقتباس از گوشه‌ي قلم وي است]
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم
ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم ، و خنده زديم.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر ، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم،و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .
سهراب سپهری
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  زنگ رياضي،دلخواه و روان بود. خشكي نداشت و به شوخ گرفته نمي شد.سستي در آن روا نبود.معلم آگاه بود.كتاب به دست نداشت.««سين»» دبير ما بود.آدمي سريع و صاف.سالش به سي نمي رسيد.كارش نگار سهمي ها بود و در آن دستي نازك داشت.رنگ بندي اش گويا بود و نكته را نگارين مي ريخت. ادب(ادبيات)در كارش نبود و بهتر كه نبود.در زنگ هندسه،ادب كجا بود.
معلم محورها را گويا مي كشيد؛روابط را رعنا رقم مي زد.معادلات را چابك مي بست.توابع را روان گرته مي ريخت اما در قلم حرفي بكارش بودو مرا در نوشتن دفتر خاطرات معلم در ياد است؛
سال اول دبيرستان بوديم.صبح جمعه بود و رياضي با ما بود.در كلاس نشسته بوديم و چشم به راه سوالات.««سين»» آمد.بر پا شديم و نشستيم.كاغذها در بغل داشت.آنان را روي ميزمان نهاد.سوالات المپياد بود و لابد تشريحي.معلم را عادت بود كه المپيادي با ما كار كند و كارش پيوسته همان بود.به تخته‌ي سفيد با ماژيك بي اختيار سوال مي ريخت،ما را در حسرت خواندن خطش مي گذاشت و خود همه را زير نظر مي گرفت...
معلم رياضي مرا خبر سازيد كه يك المپيادي هر جا از خط خود ماند،چاره‌ي درماندگي با انگشت ماژيكي كند و مهر مي كند.
* از قلم پريسا سعيديه برگرفته از كلاس نقاشي سهراب سپهري
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
  با من بمان كه ظلمت شب از راه مي رسد،
وقتي كه هيچ ياوري نيست و آسايش گريخته است،
خدايا اي ياور بي كسان با من بمان!
در هر لحظه به حضور « تو » نيازمندم.
چه چيزي جز لطف« تو » ميتواند ترس را در هم شكند؟
چه كسي جز تو مي تواند راهنما و پناه من باشد؟
در روزهاي ابري و آفتابي با من بمان!
از هيچ دشمني نمي هراسم،چون « تو » در كنار مني!
آنجا كه « تو » هستي اشكها سوزنده نيستند؛
مرگ هم تلخ نيست؛
اگر با من بماني هميشه پيروزم...
 
 
   |    حک شده توسط بي صدا
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالب Advanced Persian Blog Templates

كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور